نگار...!


نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد
 

سهران اللیالی...!


علی ظاهری صبر کنسج العناکب
و فی باطنی هم کلدغ العقارب
و مغتمض الا جفان لم یدر ماالذی
یکابد سهران اللیالی الغیاهب
وان غمدوا سیف اللوا حظ فی الکری
الیس لهم فی القلب ضربة لازب
اقر بان الصبر الزم مؤنس
بلی فی مضیق الحب اغدر صاحب
و عیبنی فی حبهم من به عمی
و بی صمم عما یحدث عائبی
و من هوسی بعدالمسافة بیننا
یخایلنی ما بین جفنی و حاجبی
خلیلی ما فی‌العشق مأمن داخل
و مطمع محتال و مخلص هارب
و لیس لمغصوب الفاد شکایة
و ان هلک المغصوب فی ید غاصب
طربت و بعد القول فی فم منشد
سکرت و بعد الخمر فی ید ساکب
ایتلفنی نبل و لم ادر من رمی
ایقتلنی سیف و لم ار ضاربی
تری‌الناس سکری فی مجالس شربهم
و ها انا سکران و لست بشارب
اخلای لاترثوا لموتی صبابة
فموت الفتی فی‌الحب اعلی المناصب
لعمرک ان خوطبت میتا تراضیا
سیبعثنی حیا حدیث مخاطبی
لقد مقت السعدی خلا یلومه
علی حبکم مقت العدو المحارب
و ان عتبوا ذرهم یخوضوا و یلعبوا
فلی بک شغل عن ملامة عاتب
 

کرشمه...!

لبم خموش ز آواز مدعا طلبی است

که مدعا طلبیدن ز یار بی‌ادبی است

حکیم جام جم و آب خضر چون گوید

مراد جام زجاجی و بادهٔ عنبی است

نرنجم ار سخن تلخ گویدم که ز پی

شکرفشان لبش از خنده‌های زیر لبی است

شب از جفای تو می‌نالم و چو می‌نگرم

همان دعای تو با ناله‌های نیمه شبی است

به یک کرشمهٔ چشم فسونگر تو شود

یکی هلاک یکی زنده این چه بوالعجبی است

برد دل از همه کس نظم او که هاتف را

ملاحت عجمی و فصاحت عربی است

گذشت...!

رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت

تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت

نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد

تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت

به جذبهٔ نگهی کز پیش کشان می‌برد

چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت

کرشمه‌ای که جنون آورد تعقل آن

بلای دانش سد هوشمند کرد و گذشت

یکی قبول نکرد از هزار تحفهٔ جان

بهانه غمزهٔ مشکل پسند کرد و گذشت

که بود این ، که ز چشم بدش گزند مباد

که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت

رسید و باز به اندک ترحمی وحشی

زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت

در راه عشق...!

در راه عشق با دل شیدا فتاده‌ایم

چندان دویده‌ایم که از پا فتاده‌ایم

عاشق بسی به کوی تو افتاده است لیک

ما در میانهٔ همه رسوا فتاده‌ایم

پشت رقیب را همه قربست و منزلت

مردود درگه تو همین ما فتاده‌ایم

ما بیکسیم و ساکن ویرانهٔ غمت

دیوانه‌های طرفه به یک جا فتاده ایم

وحشی نکرده‌ایم قد از بار فتنه راست

تا در هوای آن قد رعنا فتاده‌ایم

پیمان...!

ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم

گر همه زهرست چون خوردیم ساغر نشکنیم

پیش ما یاقوت یاقوتست و گوهر گوهر است

دأب ما اینست یعنی قدر گوهر نشکنیم

هر متاعی را در این بازار نرخی بسته‌اند

قند اگر بسیار شد ما نرخ شکر نشکنیم

عیب پوشان هنر بینیم ما طاووس را

پای پوشانیم اما هرگزش پر نشکنیم

ما درخت افکن نه‌ایم آنها گروهی دیگرند

با وجود سد تبر، یک شاخ بی بر نشکنیم

به که وحشی را در این سودا نیازاریم دل

بیش از اینش در جراحت نوک نشتر نشکنیم

کج...!

ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویش

راستی هم یاد گیر از قامت دل‌جوی خویش

کعبهٔ ما کوی توست از کوی خود ما را مران

قبلهٔ ما روی تو ما را مران از کوی خویش

سر به بالین فراقت هر کسی شب تا به روز

ما و غم‌های تو و سر بر سر زانوی خویش

شب چو بر خاک درت پهلو نهادم گفت دل

من ز پهلوی تو در عیشم، تو از پهلوی خویش

چون هلالی را فلک سرگشته می‌دارد چنین

بی‌جهت می‌نالد از ماه هلال‌ابروی خویش

 

مست و هشیار...!

من اگر مستم اگر هشیارم

بنده چشم خوش آن یارم

بی‌خیال رخ آن جان و جهان

از خود و جان و جهان بیزارم

بنده صورت آنم که از او

روز و شب در گل و در گلزارم

این چنین آینه‌ای می بینم

چشم از این آینه چون بردارم

دم فروبسته‌ام و تن زده‌ام

دم مده تا علالا برنارم

بت من گفت منم جان بتان

گفتم این است بتا اقرارم

گفت اگر در سر تو شور من است

از تو من یک سر مو نگذارم

منم آن شمع که در آتش خود

هر چه پروانه بود بسپارم

گفتمش هر چه بسوزی تو ز من

دود عشق تو بود آثارم

راست کن لاف مرا با دیده

جز چنان راست نیاید کارم

من ز پرگار شدم وین عجب است

کاندر این دایره چون پرگارم

ساقی آمد که حریفانه بده

گفتم اینک به گرو دستارم

غلطم سر بستان لیک دمی

آن جهان پنهان را بنما

کاین جهان را به عدم انگارم

کوچه...!

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

میبینمش...!

با جوانی چند در عین وفا می‌بینمش

باز با جمع غریبی آشنا می‌بینمش

باز تا امروز دارد با که میل اختلاط

زانکه از یاران دیروزی جدا می‌بینمش

ماه رخسارش که چون آیینه بودی در صفا

بی‌صفا گردید با من بی‌صفا می‌بینمش

آنکه هر دم در ره او می‌فکندم خویش را

راه می‌گردانم اکنون هر کجا می‌بینمش

مرغ دل وحشی که از دامی به چندین حیله جست

از سرنو باز جایی مبتلا می‌بینمش

یا رب...!

به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها

چه شد یارب در این شب‌ها غم تاثیر یارب‌ها

به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم

ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلب‌ها

هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو

به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لب‌ها

ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت

ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالب‌ها

جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شب

فرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکب‌ها

چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جایی

که درس شوخی آموزند طفلان را به مکتب‌ها

سیدی...!

یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی

یا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی

انت عماد بنیتی انت عتاد منیتی

انت کمال ثروتی انت نصاب مخزنی

قره کل منظر مقصد کل مشتری

قوه کل ناعش قدره کل منحنی

انت ولی نعمتی مونس لیل وحدتی

انت کروم نائل حول جناه نجتنی

سید کل مالک مخلص کل هالک

هادی کل سالک ناعش کل منثنی

چند خموش می‌کنم سوی سکوت می‌روم

هوش مرا به رغم من ناطق راز می‌کنی

مامور و معذور...!

پیدا شدی ای عشق به صد شعله به صد طور!
پیدا شدی ای عشق چنان نور علی نور!
 
همسایۀ نزدیک‌تر از "حق" به "حقایق"!
همگردن نزدیک‌تر از "دار" به "منصور"!
 
ای در تو دویده‌ست رگ و ریشۀ مستی
ای جام بلا؛ از تو قضا، از تو قدَر دور!
 
در روی تو و موی تو و خوی تو ای خوب
ای گوش رقیبان همه کر،چشم حسد کور!
 
دنبال تو هستیم من المهد الی اللحد!
دنبال تو هستیم زگهواره و تا گور!
 
ای جان و جهان؛ بر سر تو جنگ جهانی!
وی جور و جفا با تو ،تو با جور و جفا جور!
 
ای گام و خرامت دد دف ، دف دد دف دف
ناز نگهت شرّ پس از شرّ پس از شور
 
شورو شعفت می‌کشدم تا شب شیراز
 
نام و نفست می‌بردم صبح نشابور
 
ای بر رگ هر برگ، تویی تیغۀ خورشید
 
معطوف به هر طیفتم ای نور به منشور!
 
ای در هوست شیخ بَرَد دست به دستار!
 
وی در طلبت شرع بَرَد دست به دستور!
 
عقل است، اگر می برَد از "روضه" به "رضوان"
 
عشق است، اگر می‌کشد از "گور" به "انگور"
 
ای آن که به هر "قافله" صد سلسله داری
از قحطی این "قافیه" آیا گله داری؟
 
دنبال تو هستیم چرا دل نگرانی؟
خون خورده ای و برده ای و باز برآنی؟
 
دنبال تو هستیم که مستیم، که رستیم
 
ما پای تو هستیم که از پا ننشستیم
 
ما پای تو هستیم که تاج سر مایی
تاج سر ما هستی و کوتاه نیایی
 
کوتاه نیایی که مرا بخت بلند است
 
از بخت بلند است که دل پیش تو بند
است دل پیش تو بند است، تو آیا نگرانی؟
خون خورده ای و برده ای و باز برآنی؟
 
عریان شده ای باز، به صد شعله به صد طور
عریان شده ای باز، چنان نور علی نور
 
از هر چه که گفتیم و شنفتیم و نگفتیم
 
ای عشق تویی از همگان مقصد و منظور
 
می آیی و دل می‌بری و می‌شکنی هی
هیهات که می آیی و مأموری و معذور!

وحشی...!

می‌توانم بود بی تو ، تاب تنهاییم هست

امتحان صبر خود کردم شکیبایم هست

حفظ ناموس تو منظور است می‌دانی تو هم

ورنه سد تقریب خوب از بهر رسواییم هست

سوی تو گویم نخواهد آمد اما می‌شنو

ایستاده بر در دل سد تقاضاییم هست

نی همین داد تغافل می‌دهد خود رای من

اندکی هم در مقام رشک فرماییم هست

گر شراب اینست کاندر کاسهٔ من می‌رود

پرخماری در پی این باده پیماییم هست

گرچه هیچم ، نیستم همچون رقیبان در به در

امتیازی از هوسناکان هر جاییم هست

وحشیم من کی مرا وحشت گذارد پیش تو

گر چه می‌دانم که در بزم تو گنجاییم هست

ناز...!

اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست

میان هر دو حقیقت نیاز و نازی هست

ز هر دری که نهد حسن پای ناز برون

بر آستانهٔ آن در سر نیازی هست

اگر مکلف عشقی سر نیاز بنه

که هر که هست به کیش خودش نمازی هست

چو نیک درنگری عشق ما مجازی نیست

حقیقتی پس هر پردهٔ مجازی هست

میان عاشق و معشوق کی دویی گنجد

برو برو که تو پنداری امتیازی هست

وداع خویش کن اول اگر رفیق منی

که این رهیست خطرناک و ترکتازی هست

نه احتراز از آن جانب است همواره

گهی ز جانب وحشی هم احترازی هست

عربده جو...!


جز غیر کسی همره آن عربده جو نیست
بد میرود این راه و روش هیچ نکو نیست
دوری نگزیند ز رقیبان سر مویی
با ما کشش خاطر او یک سر مو نیست
پیش تو سبب چیست که ما کم ز رقیبیم
آیین وفاداری ما خود کم ازو نیست
گویی سخن از مهر به هر بی ره و رویی
هیچت ز هم‌آوازی این طایفه رو نیست
زین در برود گر غرضت رفتن وحشیست
حاجت به تغافل زدن و تندی خو نیست
 

بی من مرو...!

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است

همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش

چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود

چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی

دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

دل...!

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

باید بگویم اسم دلم دل نمی شود

دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه ای

از آسمان فاصله نازل نمی شود

خط می زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود؟

می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

تا نیستی تمام غزلها معلّقند

این شعر مدتی ست که کامل نمی شود

گاهی...!

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم، بسکه زیبا می شوی گاهی

حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

بما تا می رسی کج می کنی پکباره راهت را

ز ناچاری ست گر ، همصحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است ، اما با تمام سادگی هایت

به قصد عاشق آزاری ، معما می شوی گاهی

ترا از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست

تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

به چشم...!

یار گفت از ما بکن قطع نظر گفتم به چشم

گفت قطعاً هم مبین سوی دگر، گفتم به چشم

گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم

وانگهی دزدیده در ما می‌نگر گفتم به چشم

گفت با ما دوستی می‌کن بدل گفتم به جان

گفت راه عشق ما می‌رو به سر گفتم به چشم

گفت با چشمت بگو تا در میان مردمان

سوی ما هر دم نیندازد نظر گفتم به چشم

گفت اگر با ما سخن داری به چشم دل بگو

تا نگردد گوش مردم با خبر گفتم به چشم

گفت اگر خواهی غبار فتنه بنشیند ز راه

برفشان آبی به خاک رهگذر گفتم به چشم

گفت اگر خواهد دلت زین لعل می‌گون خنده‌ای

گریه‌ها می‌کن به صد خون جگر گفتم به چشم

گفت جان من کجا لایق بود گفتم به دل

گفت می‌خواهم جز این جای دگر گفتم گفتم به چشم

گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا

تا سحرگاهان ستاره می‌شمر گفتم به چشم

گفت اگر دارد هلالی چشم گریانت غبار

کحل بینایی بکن زین خاک در گفتم به چشم

فهکذی...!

اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی

شرفنی بحضرة، قلت له فهکذی

جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده

امددنی بنصرة، قلت له فهکذی

جملنی جماله، نورنی هلاله

اطربنی بسکرة، قلت له فهکذی

یسکن فی جوارنا، تسکن منه نارنا

یدهشنا بعشرة، قلت له فهکذی

نور وجهه الدجی، صدق لطفه‌الرجا

اکرمنی بزورة، قلت له فهکذی

نال فؤادی کأسه عظمه و بأسه

فاز به بخمرة، قلت له فهکذی

من تبریز شمس دین یسمع منی الانین

یکرمنی بسفرة، قلت له فهکذی

خونابه...!

سرخیی کان ز نی تیر تو پیدا باشد

رنگ خونابهٔ خم جگر ما باشد

رازها دارم و زان بیم که بدنام شود

می‌کنم دوری از آن شوخ چو تنها باشد

چون دهم جان کفنم پینهٔ مرهم گردد

بسکه از تیغ توام زخم بر اعضا باشد

ای خوش آن ناز که چون بر سر غوغا باشی

اثر خنده ز لب های تو پیدا باشد

چون تو در دیده نشینی نرود اشک بلی

کی رود طفل زجایی که تماشا باشد

میرم از دغدغه چون غیر نباشد پیدا

که مبادا حرم وصل تواش جا باشد

گل گل از سنگ جنون گشت تن ما وحشی

آری آری گل دیوانگی اینها باشد

دل و جان...!

دل بر جانان من ، برده دل و جان من  

برده دل و جان من ، دل بر جانان من

از لب جانان من ، زنده شود جان من

زنده شود جان من ، از لب جانان من

روضه رضوان من ، خاک سر کوی دوست

خاک سر کوی دوست ، روضه رضوان من

این دل حیران من ، واله و شیدای توست

واله و شیدای توست ، این دل حیران من

یوسف کنعان من ، مصر ملاحت تو راست

مصر ملاحت تو راست ، یوسف کنعان من

سرو گلستان من ، قامت دل جوی توست

قامت دل جوی توست ، سرو گلستان من

حافظ خوش خوان من ، نقد کمال غیاث

نقد کمال غیاث ، حافظ خوش خوان من  

غم...!

یارب! غم ما را که به عرض تو رساند؟

کانجا که تویی باد رسیدن نتواند

خاکم چو برد باد پریشان شوم از غم

کز من به تو ناگاه غباری برساند

مشکل غم و دردی‌ست که درد و غم ما را

بی‌غم نکند باور و بی‌درد نداند

خونین‌جگری، کز غم هجران تو گرید

از دیده به هر چشم زدن خون بچکاند

عالم همه غم دان و غم او مخور ای دل

می خور، که تو را از غم عالم برهاند

مردم لب جو سرو نشانند و دل ما

خواهد که تو رت بیند و در دیده نشاند

من بنده‌ام، از بهر چه می‌رانی ازین در،

کس بندهٔ خود را ز در خویش نراند

خواهد که شود کشته به تیغ تو هلالی

نیکو هوسی دارد، اگر زنده بماند

کباب...!

پس از عمری که خود را بر سر کوی تو اندازم

ز بیم غیر نتوانم نظر سوی تو اندازم

پس از چندی که ناگه دولت وصل اتفاق افتد

چه باشد گر توانم دیده بر روی تو اندازم؟

نبینم ماه نو را در خم طاق فلک هرگز

اگر روزی نظر بر طاق ابروی تو اندازم

تو می‌آیی و من از شوق می‌خواهم که هر ساعت

سر خود را به پای سر دلجوی تو اندازم

رقیب سنگدل زین سان که جا کرده به پهلویت

من بی‌دل چه سان خود را به پهلوی تو اندازم

دلی کز دست من شد آه اگر روزی به دست آید

کبابی سازم و پیش سگ کوی تو اندازم

هلالی را دل دیوانه در قید جنون اولی

اجازت ده که بازش در خم موی تو اندازم

ازل و ابد...!

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست

هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست

شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد

این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست

عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم

کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست

تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است

چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست

مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است

چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست

شمس تبریزی تویی دریا و هم گوهر تویی

زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست

شاعر...!

غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

دیر وقتیست که آدمیت مرده است...!

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرده بود

گرچه آدم زنده بود...

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است...

پابوسی...!

دوست دارم بروم ، سر بسرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پا بوسی باران بروم

آسمان گفته که پا، روی پرم نگذارید

اینقدر آینه ها را ، به رخ من نکشید

اینقدر داغ جنون ، بر جگرم نگذارید

چشم آبی تر از آیینه ، گرفتارم کرد

بس کنید ای همه دل ، دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است ، زمینی نشوید

فقط از حال زمین، بی خبرم نگذارید

از خدا بیخبر...!

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند

که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران